از لحاظ گاهشناسي مطلق اين سهتن بهخوبي معرف عصر مورد بحثاند. حتي ابن زُهر كه جوانترينشان بود، در آغاز سده دستكم هفت سال داشت، ابراهيم ده سال، و ويليام دوازده سال؛ آنان همراه سده رشد كردند و تا پس از نيمهٴ آن زيستند، ويليام تا 1154؛ ابنزهر تا 1161؛ و ابراهيم تا 1167.
ب. زمينهٴ ديني
1. قلمرو مسيحيت. پايان سدهٴ يازدهم و آغاز سدهٴ دوازدهم، در قلمرو مسيحيت عصر احيا بود.
جنگهاي صليبي يك نشانه و علت ضمني براي تجديد اهميت ديني بود. اين فقط يك عصر احيا نبود، بلكه عصر انقلاب روحي بود. ايجاد تعدادي فرقههاي ديني جديد دليل آن است.
در مجلد اول، بايد از تأسيس فرقهٴ كارتوسي1 در 1084، به وسيلهٴ برونو اهل كُلُنْي سخن ميگفتم. در آن سال بود، كه او به تأسيس گراند شارتروز2 در نزديكي گرنوبل3 پرداخت. زندگي كارتوسي نوعي آشتي ميان دو نوع تاريخي صومعهنشيني بود، يعني انزوا و زندگي اشتراكي، كه هر دو را ميتوان تا اوان مسيحيت (نيمهٴ اول سدهٴ چهارم، ج 1، ص 336 بهبعد) پيگيري كرد.
خردمندانهبودن اين موٴسسه از آنجا معلوم ميشود كه در برابر تغييرات زمان تقريباً كمتر از هر فرقهٴ ديني ديگري احتياج به جرح و تعديل پيدا كرد. چند سال پيش از آن، يعني در 1078، قديس استفان مورهاي به ايجاد اجتماعي بههمان سادگي، به نام نيكمردان گرامون (يا كوه بزرگ) اقدام كرده بود. مقررات اين فرقه در 1141، پس از مرگ قديس استفان، به طور عمده براساس مقررات صومعهٴ كامالدولي نوشته شد.
اصلاح كلوني را كه به فرقهٴ بنديكتي نيروي تازهاي بخشيد در فصل مربوط به نيمهٴ اول سدهٴ دهم، شرح دادم. با اين حال در آغاز سدهٴ دوازدهم، اين فرقهٴ كهن در معرض زوال خطرناكي بود و اصلاح تازهاي ضروري مينمود. اين كار در 1098، در سيتوي4 بورگوندي، به دست ربرمولمي5 صورت گرفت: ازاينرو، اين نهضت را اصلاح سيسترسيني6 خواندند. سومين رهبان سيتو، يعني قديس استيفن هاردينگ مساعي وي را به نحوي شايسته دنبال كرد، (در 1119، منشور اعظم را تنظيم كرد)، و قديس برنار كلروويي7 بزرگترين رهبر ديني عصر، صومعه را به اوج اعتبار رساند. اصلاح سيسترسيني در اصل واكنش سادهاي بود در برابر رخوت و تجمل پيروان جنبش كلوني؛ يعني آرمان هاردينگ بسيار شبيه آن چيزي بود كه بهوسيلهٴ برونو و قديس استفان